باهم دست می دادند: واقعا خیلی ازت ممنونم امروز به اندازه ی کل عمرم خندیدم.
- ببین همیشه بخند اگه بخندی قاه قاه بزنی مردم ناراحت می شند می دونی چرا؟ می گند: چرا اون می خنده ما نمی تونیم بخندیم؟ برا چی اون شاده ما بلد نیستیم شاد باشیم؟
- آره راست می گی
- دیدی وقتی گریه می کرد همه چقدر دوستت داشتند؟ وقتی چا قو خورده بودی. اما وقتی داشتیم می خندیدیم همه لج شون گرفته بود می گفتند: این ها دیوونه اند
- آره، آره راست می گی.
- خیله خب حالا حالت خوبه؟ دیگه فکر احمقانه ای تو سرت نیست؟
- نه بابا
- دیگه نمی خوای خودت رو بکشی؟
- نه بابا
- آفرین همیشه در هر حالی خوشحالیت رو از دست نده.
...
عاشقان عروس ها را می خرند ( عزیزی)
...
عروس ها همیشه بکر ( عزیزی)
- دختتر های اینجا چقدر مهربون اند دختر های طرف ما رو ببین نمی شه باها شون حرف زد برج زهر مارند همه... با من که این قدر مهربون بود معلوم نیست با شوهرش چه جوریه؟
سرعتش کم شده بود صورتش آن طرف پشت شیشه دو سه مدل لباس عروس بود. در نیمه باز بود ، داخل پر بود از لباس های عروس، روی مانکن ها یی که نه دست داشتند نه صورت.
زن و مردی جلوی یکی ایستاده بودند زن لباسرا دست می زد با هم حرف می زدند. احساس کرد چیزی جلوی صورتش می آید دست ها را آورد جلو درخت بود رفت آن طرف تر را هش را ادامه داد.
- ولی اگه این دختره زن من می بود...
نفرین گفته( عزیزی)
چیزی نگفتم رو به رو را نگاه می کردم گفت: بابا اون عروسک مو زرده مو دیدی؟ مریلا، خب اون هفت سالشه رفته مدرسه اون دختر طلعت خانوم هم همست اون چشم سبزه بد جنسه.... خب اون هم رفته همه اش منو مسخره می کنند می گند تو کوچولویی ماخانومیم ما بزرگیم.
لب هایش غنچه شدند آن جمله را به حالت بغض گفته بود.
- من کی می رم مدرسه من خانوم نیستم بابا؟
بغلش کردم محکم چسباندم به سینه نگاهش کردم: با این که خیلی از مامانت خوشکل تری اما خیلی شبیه شی
- بابایی مامانم هم خوشکله که، به خدا، خوشکله.
دوباره فشار دادمش قول می دی هیچ وقت من رو تنها نذاری؟ به خاطر هیچ کس؟
سرش را پس آورد با تعجب نگاه کرد: من نباید تنهات بگذارم که تون باید تنهام بگذاری باید دستم رو سفت بگیری حواست پرت نشه که من تو کوچه ها و خیابون ها گم بشم تو هم تنها بمونی.
....
مردی که یادش رفته بود گریه کند( عزیزی)
سعی می کردم خودم رو کنترل کنم که گریه ام نیاد وقتی سینی رو می گرفتم جلوی زن ها و دختر های پر فیس و افاده و به قیافه هاشون نگاه نمی کردم فقط بوی رژ لب ها و کرم ها و ریمل هاشون تو دماغم می اومد اما من بدبخت توی حال خودم بودم. ولی اون ها خوب به من نگاه می کردند به قیافه ام حتما وقتی سعی می کردم جلوی گریه ام رو بگیرم خیلی عجیب غریب می شدم حالا متوجه می شم حالت صورتم شبیه کاریکاتور ها شده بوده آخه قیافه ام این جوریه خیلی مضحک می شه این جور وقت ها... هه اما اوج ناراحتی رو هم می شه توش دید.
خلاصه اون شب مجبور بودم مقابل همه شون زانو بزنم بشقاب ها شون رو...
جایی برای دخترها نیست( عزیزی)
اما خنده اش چرا از بچگی این جور خنده ها داشت انگار تمام وجودش می خندد چشم ها ابروها لپ ها، یک فرو رفتگی گرد زیر چشم انگار هیچ غمی وجود ندارد.
سرش کج رو به بالا گلویش مثل ماه شفاف نه گوشتی نه استخوانی نوشته حسناء جمیل... یا غرام احلامی... بین ایدیک.
از بچگی احساسات عاشقانه اش زیاد بود استعداد رمانتیکش قوی بود ولی تو چی؟ از تو زیاد نبود؟ او آن بالا تو اینجا نگاه می کنی همه عاشقش اند تو در برابر آن همه چه مزیتی داری؟ قبل از آ« که کسی عاشقش باشد عاشقش بودم این مزیت من است.
آن زمان که شلوارت را خیس می کردی؟ آن وقت را می گویی؟
واقعا نمی دانستم چه چیز باعث می شود بچه های هفت هشت ساله مثل زن و مرد های فیلم های رمانسی عمل کنند
اصلا بچه ای هشت ساله با آن احساسات را درک نمی کردم. بچه را چه به عشق؟ اما یک چیز را می دانستم...