X
تبلیغات
مارکز و آمریکای لاتین

مارکز و آمریکای لاتین

انتخاب با خود شماست (عالمي)

گفتم: حیف نیست اشک های به این قشنگی را بریزی.

گفت: حوصله ندارم... حرف نزن.

گفتم: اگر به خاطر آن پسره ناراحتی اصلا ارزشش را نداشت.

گفت: اصلا تو می شناسیش؟ او عاشق من بود.

گفتم: نه نمی شناسمش. ولی می تونم بفهمم آیا عاشقت بوده یا نه؟

گفت: چطوری؟

گفتم: آیا حاضر بود به خاطرت خودش رو بکشد.

گفت: آره... البته.

گفتم: من چند لحظه پیش رفتم در خونه اش. می خواستم ببینم کسی که می خواد با دخترخاله خوشکل من ازدواج کنه ارزشش را دارد یا نه. به او گفتم« حاضری برای دختر خاله ام چه کار کنی؟» گفت« همه کار» گفتم« مثلا حاضری که خودت را بکشی؟» گفت« البته» من هم رفتم گالن بنزین را آوردم تا روی خودش خالی کند و خودش را آتش بزند. اما او گریه کرد و جا زد. بعد گفت«خود تو حاضری براش بمیری؟» تا این جمله را گفت، من گالن را روی خودم خالی کردم و کبریت را دادم به او و گفتم «بیا آتش بزن» او کبریت را روشن کرد و من همان طور ایستاده بودم. گفتم« پس معطل چی هستی؟» او همین طور نگاه می کرد. فریاد زدم«آتش بزن دیگه» اما کبریت را خاموش کرد و گفت: آره تو یک عاشق واقعی هستی پس بهتر است تو باهاش ازدواج کنی تو ارزش او را بیشتر می دانی حاضری برایش بمیری پس او حتما با تو خوشبخت تر می شود.» بعد گفت« من خودم بهش تلفن می زنم و می گویم دیگه نمی خوام باهاش ازدواج کنم»

دختر خاله ام همان طور نگاه می کرد. سر تا پا گوش شده بود. گفت: واقعا... داری راست می گویی؟

من پیراهنم را درآوردم به او دادم گفتم: بیا بو بکش هنوز بوی بنزین می دهد.

+ نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم خرداد 1389ساعت 15:51  توسط   | 

بازگشت عالمي

زن همان طور که سرش پایین بود گفت: غروب خورشید چه رنگیه؟

- قرمز... نه، قرمز کبود یا اصلا کبود خالی... نمی دونم من اصلا رنگ ها رو خوب نمی شناسم.

زن گفت: دلم می خواد تا شب همین طوری بشینم و شب هم به نور ستاره ها خیره شم.

زن همان طور به غروب آفتاب خیره ماند. مرد به طرف او نگاه کرد و با خنده گفت: چشم هات ضعیف نشه.

زن دستانش را روی صورتش گذاشت و گریه اش  گرفت. بلند گریه می کرد.

مرد گفت: چیه از بازی خسته شدی؟

 

صدای  قدم هایی از پشت در آمد زن به در نگاه کرد. دستگیره در چرخید. پسری داخل آمد.

 - سلام ... مامان، بابا، سلام.

پسر دستش را روی کلید گذاشت و چراغ را روشن کرد گفت: راستی چرا عصاها تون رو روی پله ها انداختین؟

عصاهای سفید را از جیبش در آورد. صدای جا افتادن تکه های عصای سفید می آمد. مرد اخم کرده بود.

+ نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم خرداد 1389ساعت 15:49  توسط   | 

بچه عالمي

سارا دستانش را روی شکمش گذاشت ابرو هایش کمی بیشتر در هم رفتند دهانش باز شد. می خواست فریاد بکشد.

مرد گفت: چیه؟ درد داری؟

- آره.

- بهت گفتم اعصابت رو خورد نکن.

- من عصبانی نیستم.

- می دونم، اما سعی کن عصبانی نباشی.

- باشه، عصبانی نمی شم.

- آفرین، اصلا عصبانی نشو.

- گفتم که... عصبانی نمی شم.

لحظه ای آرام شد. مرد از روی صندلی اش بلند شد. سارا پاهایش را جمع کرده بود. مرد پایین پای سارا نشست. پای سارا را گرفت و راست کرد. پایش را روی پای خود  بالای زانو گذاشت. پایش را ماساژ می داد.

سارا گفت: از این کار خیلی خوشم می یاد.

- می دونم.

- می شه این قدر نگی: «می دونم»؟ داری عصبانیم می کنی.

- می دونم. باشه دیگه نمی گم: «می دونم»... ولی خب می دونم دیگه.

مرد نگاهی به ساعتش انداخت. گفت: ساعت ششه... پس چرا نمیان؟

+ نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم خرداد 1389ساعت 15:49  توسط   | 

من وقناري عالمي

مردی به پارک نزدیک می شود. لباس ورزشی دارد. او را می بینم، کمی خوشحال می شوم، احساس می کنم او یکی می خواهد. به من نزدیک می شود، او را صدا می زنم، کنارم می آید، می گویم« می خوای اول صبحی یک فال ازت بگیرم؟» می گوید«چند هست؟» می گویم« پونصد تومن» حوصله ی تعارف کردن ندارم. می گوید « یکی بده» در قفس را باز می کنم، قناری را در مشتم می گیرم، به بسته کاغذهای فال نزدیک می کنم، با نکش یکی را برمی دارد، می دهم به او. باز می کند، چند لحظه می خواند، احساس می کنم فال خوبی نیست. پرت می کند به طرفم می گوید « مال خودت، برو گمشو» تا می خواهم بگویم «پولم را بده» می دود. هیچ توان دویدن را ندارم، کاغذ را برمی دارم، نگاه می کنم نوشته است:

«صوفی گلی بچین و مرتع به خاک بخش      

                                        وین زهد خشک را به می خوشگوار بخش

ای صاحب فال:  سعی کنید که از تعصبات خشک و بی مورد بپرهیزید که انسان بودن همانا خدمت به خلق و احترام و توجه به حقوق همنوعان می باشد.»

با خود می گویم « فال بدی هم نیست»

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم خرداد 1389ساعت 15:48  توسط   | 

آل پاچینوی کوچک ( عزیزی)

باهم دست می دادند: واقعا خیلی ازت ممنونم امروز به اندازه ی کل عمرم خندیدم.

- ببین همیشه بخند اگه بخندی قاه قاه بزنی مردم ناراحت می شند می دونی چرا؟ می گند: چرا اون می خنده ما نمی تونیم بخندیم؟ برا چی اون شاده ما بلد نیستیم شاد باشیم؟

- آره راست می گی

- دیدی وقتی گریه می کرد همه چقدر دوستت داشتند؟ وقتی چا قو خورده بودی. اما وقتی داشتیم می خندیدیم همه لج شون گرفته بود می گفتند: این ها دیوونه اند

- آره، آره راست می گی.

- خیله خب حالا حالت خوبه؟ دیگه فکر احمقانه ای تو سرت نیست؟

- نه بابا

- دیگه نمی خوای خودت رو بکشی؟

- نه بابا

- آفرین همیشه در هر حالی خوشحالیت رو از دست نده.

...

عاشقان عروس ها را می خرند ( عزیزی)

...

عروس ها همیشه بکر ( عزیزی)

- دختتر های اینجا چقدر مهربون اند دختر های طرف ما رو ببین نمی شه باها شون حرف زد برج زهر مارند همه... با من که این قدر مهربون بود معلوم نیست با شوهرش چه جوریه؟

سرعتش کم شده بود صورتش آن طرف پشت شیشه دو سه مدل لباس عروس بود. در نیمه باز بود ، داخل پر بود از لباس های عروس، روی مانکن ها یی که نه دست داشتند نه صورت.

زن و مردی جلوی یکی ایستاده بودند زن لباسرا دست می زد با هم حرف می زدند. احساس کرد چیزی جلوی صورتش می آید دست ها را آورد جلو درخت بود رفت آن طرف تر را هش را ادامه داد.

- ولی اگه این دختره زن من می بود...

نفرین گفته( عزیزی)

چیزی نگفتم رو به رو را نگاه می کردم گفت: بابا اون عروسک مو زرده مو دیدی؟ مریلا، خب اون هفت سالشه رفته مدرسه اون دختر طلعت خانوم هم همست اون چشم سبزه بد جنسه.... خب اون هم رفته همه اش منو مسخره می کنند می گند تو کوچولویی ماخانومیم ما بزرگیم.

لب هایش غنچه شدند آن جمله را به حالت بغض گفته بود.

- من کی می رم مدرسه من خانوم نیستم بابا؟

بغلش کردم محکم چسباندم به سینه نگاهش کردم: با این که خیلی از مامانت خوشکل تری اما خیلی شبیه شی

- بابایی مامانم هم خوشکله که، به خدا، خوشکله.

دوباره فشار دادمش قول می دی هیچ وقت من رو تنها نذاری؟ به خاطر هیچ کس؟

سرش را پس آورد با تعجب نگاه کرد: من نباید تنهات بگذارم که تون باید تنهام بگذاری باید دستم رو سفت بگیری حواست پرت نشه که من تو کوچه ها و خیابون ها گم بشم تو هم تنها بمونی.

....

مردی که یادش رفته بود گریه کند( عزیزی)

سعی می کردم خودم رو کنترل کنم که گریه ام نیاد وقتی سینی رو می گرفتم جلوی زن ها و دختر های پر فیس و افاده و به قیافه هاشون نگاه نمی کردم فقط بوی رژ لب ها و کرم ها و ریمل هاشون تو دماغم می اومد اما من بدبخت توی حال خودم بودم. ولی اون ها خوب به من نگاه می کردند به قیافه ام حتما وقتی سعی می کردم جلوی گریه ام رو بگیرم خیلی عجیب غریب می شدم حالا متوجه می شم حالت صورتم شبیه کاریکاتور ها شده بوده آخه قیافه ام این جوریه خیلی مضحک می شه این جور وقت ها... هه اما اوج ناراحتی رو هم می شه توش دید.

خلاصه اون شب مجبور بودم مقابل همه شون زانو بزنم بشقاب ها شون رو...

جایی برای دخترها نیست( عزیزی)

اما خنده اش چرا از بچگی این جور خنده ها داشت انگار تمام وجودش می خندد چشم ها ابروها لپ ها، یک فرو رفتگی گرد زیر چشم انگار هیچ غمی وجود ندارد.

سرش کج رو به بالا گلویش مثل ماه شفاف نه گوشتی نه استخوانی نوشته حسناء جمیل... یا غرام احلامی... بین ایدیک.

از بچگی احساسات عاشقانه اش زیاد بود استعداد رمانتیکش قوی بود ولی تو چی؟ از تو زیاد نبود؟ او آن بالا تو اینجا نگاه می کنی همه عاشقش اند تو در برابر آن همه چه مزیتی داری؟ قبل از آ« که کسی عاشقش باشد عاشقش بودم این مزیت من است.

آن زمان که شلوارت را خیس می کردی؟ آن وقت را می گویی؟

واقعا نمی دانستم چه چیز باعث می شود بچه های هفت هشت ساله مثل زن و مرد های فیلم های رمانسی عمل کنند

اصلا بچه ای هشت ساله با آن احساسات را درک نمی کردم. بچه را چه به عشق؟ اما یک چیز را می دانستم...

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم خرداد 1389ساعت 20:0  توسط   | 

چی کارکنم؟( عزیزی)

- گاهی اوقات آدم از بس بی کاره حوصله اش سر می ره گاهی اوقات از بس با کاره دنیا اصلا حساب کتاب نداره.

به او  نگاه کرد گفت: آی گفتی.

- حوصله ی  هرچی رو نداشته باشی بر  عکس می شه حوصله ی بی کاری ر ونداشته باشی کلی کار رو سرت می ریزه، حوصله ی بی کارس رو نداشته باشی...

مکث کرد اطراف را نگاه کرد روی پیاده رو داغ و خلوت. ادامه داد: امروز اصلا یک جوریه فکر می کنم تو قبرستونم تو قبرم مثل مرده ها باید دراز بکشم بمیرم.

او با چشمانی باز نگاهش می کرد. به او نگاه کرد لبخند زد: هه، چی کار کنیم دیگه.

سرش را تکان داد پایین انداخت بعد بلند  کرد: راستی فوتبال کی شروع می شه؟

- دو ساعت... یک ساعت دو ساعت دیگه.

- اوه تا یکی دو ساعت دیگه چی کار بکنم؟

...

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم خرداد 1389ساعت 19:56  توسط   | 

بعضی ها چاق شو دوست دارند عزیزی

گفتم دکتر تازه همون رو هم نمی دونید با چه جون کندنی کخمک ردم.

- ورزش چی؟ ورزش می کنی؟

- آره از تیم انداختنم بیرون ولی صبح ها تو پارک می دوم تو این مدت جز آب هیچ چی نخوردم.

یک دفعه از زیر عینک به من نگاه کرد: ببینم رژیم هایی رو که گفتم رعایت کردی؟

- من حتی اگه آب هم بخورم چاق می شم آقای دکتر

- به آب ربطی نداره

در را باز کردم گفتم: آای دکتر راسته چاقالوها و سیگاری ها زود می میرند؟

نفسش را بیرون داد سرش را ممتد تکان داد: بله پسرم راسته.

- مثلا من تا چند وقت  دیگه می میرم؟

- نمی دونم ولی جوون مرگ می شی.

- نمی شه دقیق مشخص کنید تا من بدونم؟

- نه نمی شه

- پس خداحافظ

- خداحافظ آقا.

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم خرداد 1389ساعت 19:56  توسط   | 

نقطه ی صفر ( عزیزی)

 
گاهی اوقات توی زندگی به جای می رسی که احساس می کنی نقطه ی صفره هیچ بودن رو با تمام وجود احساس می کنی من بهش می گم لمس کردن عدد صفر در زندگی واقعی.

بعضی آأم ها هر یک قرنت یک بار به این نقطه می رسند بعضی ها هر ده سال یک بار بعضی سالی یک بار بعضی هم هر چند ماه اما من هر هفته یک یا دوبار...

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم خرداد 1389ساعت 19:55  توسط   |